مجراهای مدرسه ی ما{واقعی}

چند نکته:

این داستان -واقعی- نقش اول ندارد

قسمت اول:

وقتی از سرویسم {اقای معرفی}پیاده شدم{شایان بنی احمد} به سمت در مدرسه رفتم.مدرسه خلوت بود.وارد کلاس که شدم کسی داخل آن نبود.بعد از گذشت چند دقیقه چند دانش آموز دیگر هم آمدند.{میثاق الی زیارت-از بهترین دوستانم}و{امین بیات پور}.بعد از گذشت چند دقیقه زنگ صف به صدا در آمد.دانش آموزان به صف رفتند.مدیر{اقای موجی}مدرسمون{آیندگان انقلاب}صف ها را درست میکرد.یکی از دوستانم در کنارم ایستاد{علیرضا رستمائی}.اقای موجی {امیر حسین غریبی-یکی از رقیب های من در درس}را برای قرآن خواندن صدا کرد.وقتی صف تموم شد و داشتیم به کلاس{من پنجم هستم} می رفتیم من یکی دیگر از بهترین دوستانم را دیدم{سپهر حدائق نیا-اهل شیراز}.پچه ها در کلاس بسیار سر و صدا میکردند.معلم ما {اقای محمدی} است.درس را شروع کردیم.اولین زنگ تفریح که خورد....

سلام

این وب فعالیت را بعد از یک سال دوباره شروع کرد


پرندگان خشمگین.فصل6:قسمت1:خوک های فضایی

هارولد و الفرد به طرف حادثه دویدند.اما دیدند که هیچ کس در آن جا نیست.زمانی که بری و بقیه چشم هایشان را باز کردند گروهی خوک را دیدند که شکل شخصیت های فیلم استار وارز شده بودند.بری به ان ها حمله کرد ولی در بین راه متوجه لباس  هایی بر تنش بود شد.او حواسش به لباس ها پرت شد و یکی از خوک های با شوک الکتریکی او را بیهوش کرد.لری نگاهی به تنش کرد و دید که شکلش تغییر کرده و به بقیه نگاه کرد و دید که شکل آن ها هم تغییر کرده.او به همه این را گفت.جانیر گفت:بهتر است توانایی های این لباس ها را آزمایش کنیم و به سمت یکی از خوک ها پرتاب شد و لی به یک شهاب سنگ فضایی برخورد کرد و تعادلش به هم خورد.ناگهان او به سمت خوک ها شلیک شد و یکی از انها را کشت.لاری هم پرتاب شد و انفجاری مهیب تولید کرد....

ادامه دارد....

پرندگان عصبانی:فصل5 :قسمت دوم

همه داشتند به این فکر می کردند که از کجا تخم مرغ پیدا کنند که ناگهان؛نوری از اسمان به ان ها برخورد کرد و انان ناپدید شدند.

فصل بعدی زود می اید

پرندگان عصبانی:فصل5 :قسمت اول

سلام؛ما این فصل داستان پرندگان خشمگین را در دو قسمت می نویسیم.امید وارم لذت ببرید

در همین موقع خوک ها مشغول نقشه کشی برای حمله به پرندگان بودند.بری گفت:باید برویم برای جشن آماده شویم.در همین موقع مسافری به سمت بلوبری می امد.{نام او لری لامستر{پرنده ی بمبی است}.اگر یادتان باشد گوئن با پرندگان به بلوبری آمده است.او لری را دید و گفت:بری آن را ببین او دیگر کیست؟

بری گفت:جانی تو  و هارولد بروید شناسایی کنید.جانی و هارولد رفتند و در حالی خوش حال بود و با لری حرف می زدند برگشتند.بری پرسید:مگر از شنگولستان بازگشته اید.بگویید ببینم چه شده؟

جانی گفت:این لری است و توانایی منفجر شدن دارد.در همین موقع بلوبری حدف باران سنگ شد.بری همه جا را نگاه می کرد که شاید منبع این حادثه را پیدا کند.گوئن به بری گفت:انجا آنجا را ببین منجنیق ها آنجا هستند.بری گفت:به جانی و لری بگو بیایند.آنها آمدند و گروه بری حرکت را به سمت منبع را شروع کردند.یک خوک انها را دید و به منجنیق دستور داد به به سمت انها سنگ پرت کند.جانی و بری نتوانستند جاخالی دهند.لری و 18 منجنیق تنها مانده اند.لری به وسط منجنیق ها پرتاب شد و در همان وسط ترکید و همه ی منجنیق ها را نابود کرد.

بری از او تشکر کرد و همه مشغول تدارک وسایل جشن  شدند.آنها همه چیز داشتند غیر از یک چیز؛تخم مرغ .همگی به دنبال تخم مرغ برای جشن بهاری می گشتند.

توجه!!!!

به دلیل محرم  داستان ها را در اولین روز آذر می نویسم

یا حسین

فرمانده کل کائنات است حسین

معنای نماز و صلوات است حسین

ای آنکه برات کربلا می خواهی

در دست کرامتش برات است حسین


نامش به زبان به چه گوارا باشد

در کام چو مزه ی نبات است حسین

خضر از دو لب عشقِ حسین مِی می زد

والله قسم آب حیات است حسین

غم می خوری از مشکل خویش ای انسان

والله کلید مشکلات است حسین

ذرات جهان ذکر حسین می گویند

زیر ید او کل کُرات است حسین

کن گریه ز داغ و الم و درد حسین

لب تشنه ی در پیش فرات است حسین

گر از گنه خویش شدی خسته بدان

نورانیت هر ظلمات است حسین

رو سوی خیام و هیئات آور دل

ذکر همه ی این هیئات است حسین

در وقت وفاتت که رسد بر دادت

والله که کشتی نجات است حسین

گر مهدی ز انفاس خودش نفحه زند

ذکر همه ی این  نفحات است حسین

یک عمر حسین گفته ام ان شاء الله

ذکر لب من وقت وفات است حسین

ای مدعی عشق حسین این را دان

عامل به نماز و به زکات است حسین

سروده جعفر ابوالفتحی

ماجراهای جولیت قسمت آخر

ماجراهای جولیت- این قشمت ارزوی دیرینه { قسمت آخر }

کلیمرا با کشتن پادشاه ناتار ها حکومت ناتار ها را منقزض کردند. آنها به ارزوی دیرینه خود یعنی دست

یافتن به تیکه سوم گنج رسیدند و در زمان برگشت از ناخدا و جولیت برای نابود کردن و انداختن آن سنگ

روی ناتار ها بسیار تشکر کردند چون در غیر این صورت راتاپولیس ها ناتار ها را شکست نمیدادند.

ناگهان در راه برگشت غولی به کلیمرا حمله کرد

کلیمرا برگشت و با شمشیر خود به غول حمله ور شد.

کلیمرا غول را کشت و به مقر خود برگشتند. او تکه سوم را به تکه اول و دوم چسباند و دروازه ای باز شد

که محل رفتن به سرزمین اصلی خود بود.سرزمینی که خانواده های راتاپولیس ها در أنجا زندگی میکردند.

کلیمرا: واقعا از شما ممنونیم ناخدا و جولیت ولی حالا دیگر زمان وداع است جادوگر بیا و را برگشتن به زمین

را باز کن.

در آن لحظه در وازه ای باز شد و ناخدا و جولیت با کلیمرا و راتاپولیس ها خداحافظی کرد و به زمین برگشتند

و کلیمرا و راتاپولیس ها به سرزمین خد باز گشتند.

پایان

                   <امید وارم از خواندن این داستان لذت برده باشید>

اژدهای ایکس قسمت آخر

روزی تلفن جانی زنگ می زند . پلیس پشت خط بود که می گفت حاکم وحشت فرار کرده

پلیسان  من پشت سر ماشینش هستن ولی نزدیک یک جنگل گمشان کردن آدرس آن کوچه ی خیابان ساکی است

جانی گفت باشه . رفتیم

جانی گفت گروه اژدها ی x سریع سوار ماشین شوید .

سنیا بلیکس گفت هنوز نرسیدیم . جانی گفت ما داریم جنگل را دور می زنیم چون پلیس تو جنگل

پس حتما دشمن از جنگل بیرون.....................

سابزیرو گفت یک ماشین از میان درختان جنگل زد بیرون خودش

است حاکم وحشت به کوب بهش

جانی گفت دارم بهش نزدیک تر می شم

ناگهان حاکم وحشت به آن ها تیر اندازی کرد سابزیرو گفت سراتون رو بدوزدید

سابزیر جکی تبدیل به پرنده ای شد و سابزیرو را برداشت

سابزیرو   گفت جکی بهش نزدیک شو تا بپرم روش

نزیک تر خوب شد خدافظ

سابزیرو رو ماشین پرید و حاکم وحشت را پرت کرد اون ور و پاش را روی ترمز گذاشت

جانی و یارانش به ماشین رسیدند ناگهان حاکم وحشت تفنگش را برداشت

و به سابزیرو شلیک کرد

اما جانی پرید وسط شلیک و نیر به او خورد

سابزیرو داد زد 

((جانی نه ))

سابزیرو گفت خودت خواستی . ناگهان سابزیرو بدنش آتش گرفت و گفت بگیر که اومد

سابزیرو به پرواز کرد و به سمت حاکم وحشت رفت

حاکم وحشت هر چه تیر می زد به بدن سابزیرو  می زد تیر ذوب می شد 

حاکم وحشت سابزیرو را هیگنوتیز کرد اما دید که او همین طور در حالت خواب به سمتش می آید

حاکم وحشت گفت چرا هیگنوتیز نمی شه

سابزیرو باز به سمتش آمد و با بدن آتش خود دست به حاکم وحشت زد

حاکم وحشت هی آخ و امخ می کرد که سابزیرو تبدیل به گرد بادی شد

حاکم وحشت  سنگی را  گرفته بود تا تا به سمت گرد باد نرود اما نیروی گرد باد

آن را از سنگ جدا کرد و به سمت خود آورد

بعد سابزیرو به حالت اول برگشت و جنازه ی حاکم وحش را دید که در اثر برخوردش با

گرد باد آتشی خود مرده

ولی سریع دوید و رفت پیش جانی و گفت نه جانی نمیر جانی گفت من که نمردم

فقط تیر به مبایلم خورد ولی خوب تورا عصبانی کرد

باید قیافه ی خودت را می دیدی وقتی از عصبانیت آتیش گرفتی

بعد همه خندیدن


                  پایان پایان پایان

ماجراهای جولیت9

ماجراهای جولیت- این قسمت یافتن قطعه سوم

ماجرا از انجا شروع شد که جولیت به قطب رسید و در آنجا غاری یافت و ناخواسته وارد دنیای راتاپولس ها

شد و بعد از اشنایی با کلیمرا خبر رسید که ناتار ها دشمن آنها در حل حمله است پس خود را آماده کردند

بعد از پیروزی راتاپولیس ها بر ناتار ها به کمک دینامیتی که ناخدا با آن سنگی بزرگ را روی ناتار ها انداخت

راتاپولس ها و کلیمرا به طرف دروازه ناتار ها رفتند.

کلیمرا: سرباز های شجاع ما به حدف دیرینه خود بسیار نزدیک هستیم و باید یک بار برای همیشه قطعه

آخر را پس بگیریم خوب حالا آماده حمله کنید!!.

بدین ترتیب جنگ خونینی در گرفت.

کلیمرا جنگید تا به پادشاه ناتار ها رسید و به جنگ با او رفت.

و در نهایت او را برای همیشه کشت و حکومت ناتار ها به پایان رسید.

< توجه توجه قسمت بعدی قسمت آخر میباشد>

اژدهای ایکس9

گروه اژدها ی x  از پنجره وارد ساختمان شدن .  کلی دوربین دیدن

جانی گفت اون جا را ....... سابزیرو گفت : این  انسان چیست و چرا این جاست و این دستگاه چیست .

که این مرد به آن وصل شده . انسان گفت این نامرد ها می خوان من را تبدیل به هیولا کنن

و دنیا را نابود کنن جانی گفت راست می گه توی این گامپیوتر داره یک چیزی دانلود می شه که آدم را تبدیل به هیولا

کنه باید این فلش را برداریم . جک گفت برداشتمش . ناگهان صدای بو بی بو بی بو بی بو بی بو بی پ

ناگهان سربازان آمدند و آن ها را معا صره کردن یکی از آن ها که صورتش را پو شانده بود گفت اونا موضوع را فهمیدن .  پرتشون کنید تو زندون  و آن فلش را ازشون بگیرید

آن ها گروه اژدهای x را در زندان انداختن جانی گفت نتر سید الآن به پلیس زنگ می زنم

سابزیرو گفت بی سواد این جا خودش 110 است . و  تمام امواج هم این جا ردیابی می شود

مگر این که کسی به ما زنگ بزند

ناگهان صدایی آمد . دیگه ازت بدم می یاد بدم می یاد برو برو دیگه دیگ دوست ندارم برو

ناگهان جکی گفت سرهنگ سیجی است . سیجی تو تلفن گفت شما کجا هستید

جانی گفت با چند مامور بیا به همان ساختمانی که حس گر گفته  آن ها ما را گرفتن و ............

جانی گفت شارج مبایلم تموم شد لعنتی

ناگهان کسی آمد و گفت شما باید به هیولا تبدیل شید.

تا در زندان باز شد . جکی فرار کرد . سابزیرو هم تبدیل به آب شد و در رفت

 نا گهان کسانی رفتن دنبال آن ها و کسی که صورت خود را پوشنده بود

با هیگنو تیز آن ها را به خواب برد

وقتی گروه اژدها چشمان خود را باز کردن  به دستگاهی وصل بودن

و شنیدت که کسی به کسی گفت آن ها در رفتن ولی  10 دقیقه ی دیگر این ها تبدیل به هیولا می شن

در همین لحظه سابزیرو و جکی گفتن کامپیوتر اونجاست من تا ار تباط سیگنالی هوایی را بین

این گامپیوتر قطع  می کنم تو اول جون دوستامون را نجات بده و بعد فلش را پیدا کن و آن را بخور

چون اون اطلاعاتی که رو این کامپیوتر رو اون هم هست حالا برو

سابزیرو گفت باید عجله کنم سیگنال خیلی قوی است برای مانع  شدن 

سیگنال  باید روی قطع کلیک کنم ولی رمز داره خب می تونم

تلفن ویروسیم را  به این کامپیوتر وصل کنم و سیگنال را قطع کنم

در همین موقع جکی پرید و دست های جانی را باز کرد بعد دست های سنیا

را باز کرد بعد دست جکیجان را باز کرد

اما تا خواست دست جک را باز کند مردی که سیاه پوش بود آمد و خواست

جکی را هیگنوتیز کند اما ناگهان یاران دیگر اژدهای ایکس از پنجره ریختن تو و مرد سیاه پوش

یعنی کسی که صورتش را پنهان کرده بود را دست گیر کردند جک گفت الآن من تبدیل

به هیولا می شم فقط 5 ثانیه مانده 4 و 3 و 2 و 1 نه خدایا رحم

کن . ناگهان ناخون های جک تیز شد دو بال در آورد و دندان هایش تیز شد و مو هاش دراز شد اما

ناگهان ناخون هاش کوچیک شد مو هاش کوچیک شد دندان هایش هم به حالت اول

برگشت ناگهان سابزیرو دوید و ظاهر شد و گفت اگر 1 هزارم ثانیه دیر کرده بودم کار از کار

گذشته

بود .

سرانجام آن ساختمان را نماد شیطانی نامیدن و تعطیلش کردن

آن ها فهمیدن که همان مرد حاکم وحشت بوده که صورتش را پوشانده

ادامه دارد.......

ماجراهای جولیت8

ماجراهای جولیت - این قسمت فرصت مناسب

جولیت: به نظرت راتاپولس ها موفق میشند؟

ناخدا: معلومه که نه و من باید بهشون کمک کنم. باید با یه دینامیت یه سنگی بزرگ را رو سر ناتار ها خراب

کنیم اینطوری با احتمال زیاد برنده میشیم

جولیت: اره فکر خوبیه موافقم.

{ کلیمرا در حال جنگ }

اینا تعدادشون زیاده ولی من بد جوری جوگیرما !!   

ناخدا: اینا اینم یه سنگ بلند حالا وقت انفجار بازیه !! بگیرید که آمد

بوووووووم.

 کلیمرا: هی چرا همه ناتار های پشت سر من مردن  هی ناخدا تو اینجا چه کار میکنی؟

ناخدا : من اون سنگ را با دینامیت انداختم روی ناتار ها.

کلیمرا :پس حالا اوضاع فرق کرد باید به سرزمین ناتار ها حمله کنیم چون عده زیادی از ناتار ها در این جنگ

مردند و بقیه ناتار ها آماده جنگ نیستند همین حالا حمله میکنیم. { بعد از چند ساعت }

ای سرباز ها بالاخره رسیدیم این هم دروازه ناتار ها.... 

                                <قسمت های بعدی را دنبال کنید>

آژدهای ایکس8

روزی جانی به گروهش گفت اژدهای x

بیاین . حس گر به یک ساختمان  مشکوک شده ما باید یک فایل را از کامپیوتر رییس آن شرکت مشکوک برداریم

یکی از جاسوسان ما در آن شرکت گفته فایلی که روی آن کامپیوتر است خطر ناک است

حس گر ما هم مشکوک شده به آن کامپیوتر

درضمن تله ها و دوربین های مخیفی زیادی در آن ساختمان است .  راستی یک ماشین جدید از 5 ماشینم  برداشتم


راستی بهت گفتم من یک میلیاردرم . خیلی خب سوار شید . آن ها سوار ماشینی شدن آن ماشین نامری شد و با سرعت باور نکردنی کنار آن ساختمان رفت.

******************************************************************************

من نظر های شما را که دیدم  اژ دههای x  قبول کردم

سوزاکی و برادرش  قسمت آخر

سوزاکی و گروهش دروازه را باز کردند  ارتش نارنیا وارد قلعه شدند و عقاب ها هم از آسمان روی آن ها

سنگ می ریختند 

سوزاکی دید که ارتش مساوی است ناگهان گفت :(( کاسوکاراسو )) ناگهان از دهنش آتش زد به مال و خاک

سربازان سرزمین نفرین شده. ناگهان انسان شد و گفت :((راساساساسارو)) بعد دور تر خود را دید

و انسان شیطانی را مشاهده کرد بعد به سمت انسان نفرین شده رفت انسان نفرین شده رو بر روی

سوزاکی قرار گرفت سوزاکی گفت :(( راساساساکودرا)) بعد مهارت سوزاکی باور نکردین شد پادشاه شهر نفر

نفرین شده سوار بر عقاب خود شد و فرار کرد انسان نفرین شده با مهارت افسانه ای خود

40 متر را یک ضرب پرید و روی عقاب پادشاه شد آن ها شمشیر رو شمشیر شدندکه پادشاه شهر نفرین شده با یک زیر پایی سوزاکی را خوابوند زمین تا او خواست شمشیرش را به قلب سوزاکی بزند برادر سوزاکی

یک تیر کمان به سمت آن زد ولی ناگهان او لایی داد بعد نوبت سوزاکی شد سوزاکی شمشیرش در

قلب آن شیطان فرو کرد و سرانجام آن را کشت و نارنیا بر سرزمین آن ساکن شدند

ماجراهای جولیت7

ماجراهای جولیت- این قسمت جنگ های خونین

ماجرا از انجا شروع شد که کشتی جولیت به قطب رسیدند. مدتی بعد از رسیدن به قطب غاری را پیدا

کردند که وارد دنیای دیگری میشد. وقتی جولیت و ناخدا وارد دنیای دیگر شدند یک حیولا آنها را نزد کلیمرا

پادشاه راتاپولیس ها برد و در زمان گفت و گو ناخدا و جولیت با کلیمرا خبر رسید که ناتار ها که حیواناتی

کثیف و موجوداتی مغرور و ظالم بودند در حال حمله به راتاپولیس ها است.

کلیمرا: ای سربازان راتاپولس زود زره ها را بپوشانید و امید داشته باشید که پیروز میشویم.

یک ساعت بعد زمان شروع جنگ...

کلیمرا : جولیت و ناخدا همین جا بمانید و دعا کنید که پیروز بشیم.

ناخدا: پس پیروز باشید.

جولیت: و مراقب خودتان باشید کلیمرا.

کلیمرا : خوب من رفتم به امید دیدار خداحافظ. { در هنگام جنگ }

کلیمرا : بیا جلو گوگولی!!.

این برای تو این ضربه شمشیر هم برای تو .

این چه مجسمه بزرگی باید بندازم رو ناتار ها بگیرید که اومد. 

اینا چغدر زیادن هی تو چی میگی یکی کمکم کنه.....

                                            <قسمت های بعدی را دنبال کنید>

حاکم رعد و برق7

صبح زود حاکم رعد و برق و یارانش از خواب بیدار شدند خدمتکاران صبحانه آوردند

چند ساعت بعد که در ساختمان دوری زدن جانی گفت حس گر ما دشمنانی را دیده

حاکم رعد و برق و یارانش با جانی و چند سرباز سوار ماشین با کلاسی شدن

جانی گفت گروه اژدها سریع باشید زود تر باید به آن منتقه بریم .

ناگهان حیولایی را دیدن سابزیرو گفت فکر کنم رسیدیم .

جانی گفت گروه اژدها حمله . آن ها به حیولا حمله

کردن . یاران اژدها شمشیر را در نیاورده  مردن .

سابزیرو گفت حیولا داره به  ساختمان می کوبد الآن ساختمام می ریزد .

جانی گفت مهارت من رو دیدی سابزیرو . نا گهان جانی به حیولا حمله کرد حیول با کله

جانی را پرت کرد دو متر اون ور تر

سابزیرو یخی به حیولا زد . جکیجان گفت باید یک درسی به این یارو بدم

ناگهان آنشی به حیولا زد . آتش فقط  یخه دورش  آب شد

جکیجان گفت گند زدم . سابزیرو دوباره به حیولا یخ زد توری که حیولا مجسمه شد 

جانی گفت الآن یخ را می شکاند نخشه ای دارم

جانی سوار ماشینش شد و به سمت حیولا رفت و به او کوبید حیولا خورد شد

اما ماشین جانی تیکه تیکه شد

سابزیرو گفت فکر نمی کنم این دیگه شامل گارانتی بشه

آن ها به ساختمان خود برگشتند و اولین مموریتشون را انجام دادن .

**************************************************************************

به زودی نام این داستان یا سابزیرو و یارانش یا اژدهای ایکس

می شود اما با نظر های شما حتما تعداد نظر ها را نگاه می کنم  و نظر بیشتر را انتخاب می کنم

سوزاکی و برادرش 9

سرانجام رییس دزدان دریایی و یارانش و دوست قدیمی سوزاکی که یک بار جون آن را نجاط داد و ارتش اسرار و

خودش به سمت قلعه ی نفرین شده رفتند . رییس دزدان دریایی تنابی انداخت و از قصر نفریت شده بالا رفت

سوزاکی و برادرش و دوست قدیمی سوزاکی بشت سرآن بالا رفتند آن ها اسم گروه خود را سوساساساکو

گذاشتند که رمز تیر کمان منفجره هم بود (( در قسمت 8 به آن اشاره شده )) آن ها به بالای قصر

نفریین شده رسیدند که 10 سرباز جلوی آن ها سبز شد سوزاکی تیر کمان خود را گرفت و روی حدف نگه داشت

ناگهان گفت:(( سوساساساکو)) و بعد ول کرد و همه ی آن ها رفتند روی هوا. ..........................

ادامه دارد...................................

ماجراهای جولیت6

ماجراهای جولیت- این قسمت آشنایی با کلیمرا

رییس راتاپولیس ها: اسم من کلیمرا است بهتره با من بیایید تا با هم ناری بخوریم.

جولیت: ناری چیه دیگه؟

کلیمرا : یه نوع نوشیدنی داغ است که برای مهمانان می آورند.

ناخدا: چه عجیب جولیت به نظرم همون چای خودمونه.

جولیت: ببخشید کلیمرا شما و راتاپولیس ها کارتون چیه.

کلیمرا: خوب شد گفتی داشت یادم میرفت که بهتون بگم. اجداد ما گنجی را در میان کوه های شمال

مخفی کرده بودند. این گنج باعث میشه تا ما به سرزمین خودمون که خانوادهایمان در آن زندگی میکنند

برگردیم اما متعسفانه سه قسمت تشکیل شده است که دو قسمتش دست ما و یک قسمتش دست

دشمن ما یعنی ناتار ها است.

جولیت: ناتار ها دیگه چه کسانی هستند؟

کلیمرا: حیوانات واقعا کثیف و مغرور و ظالمی هستند و ما برای گرفتن قطعه آخر باید ناتارها را شکست

بدیم ولی...

جولیت: ولی چی؟

کلیمرا: ولی قدرت و نفراتشان خیلی بیشتر از ماست.

فرمانده راتاپولیس ها: ببخشید ولی موضوع مهمی پیش آمده.

-چی شده ؟

-عده ی زیادی از ناتار ه دارند به مقرمان حمله میکنند و تعدادشان از ما خیلی بیشتره!.

                                                   <قسمت های بعدی را دنبال کنید>

سوزاکی و برادرش 8

سوزاکی و دزدان دریایی و نارنیا ها با هم متهد شدند و  و به هم اعتماد پیدا کردند


سوزاکی رفت پیش پادشاه نارنیا اسم پادشاه نارنیا اسرار است  اسرار گفت ممنون که قبل از جنگ به دیدنم آمدی


می گو یند کسانی که با من گفت و گو کنن و دشمن من نباشند قدرت هایی به بدن آن ها وارد می شود البته


باید دلت با مهربانی فروان باشد تا وقتی رمز ها را می گویی عمل کند من در روه تو مهربانی را


می بینم برای همین بیا تو اتاقم تا رمز ها را به تو یاد بدهم  اگر بخای به اژدها تبدیل شی باید بگی


کاسوکاراسو و اگر بخای تیر کمانت مثل یک تیر کمان انفجار تولید کن پرت کنی که وقتی به انسانی خرد


منفجر شود و کسان اطرافش هم پرت شن آن طرف باید بگی سوساساساکو و اگر بخای بگی 

حاکم رعدوبرق6

روزی سابزیرو داد زد : حس گر درگیری هایی را در خیابان ABCD

کوچه ی 4 می بیند . سورار جت های جنگی خود شوید

آن ها با سرعت به آن منتقه رفتن

حاکم رعدو برق چیزی ندید اما گفت یک بویایی  می یاد

سابزیرو گفت درسته بهتر مدرک ها را نگاه کنید . یک میز شکسته  اینجاست

یک تفنگ . اثر انگشت یک مزلوم نظر من اینه . یک ناشناخته به یک ناشناخته حمله می کند ناشناخته ی شماره ی یک شماره ی دو را روی میز پرت می کند و با تفنگش به او شلیک می کندو از اون جا می رود. و وای نگاه کنید .......

ناگهان گروه حاکم وحشد به آن ها حمله می کندو آن ها را محاسره می کند

یکی از آن هاچاقو بر گردن کسی گذاشته بود .

جکیجان گفت . هی اون کسی که چاقو برر گردنش است همونی نیست که اون بار جون ما را نجات داد

یکی از یاران دشمن گفت درسته تصلیم شید ما این سیگنال در گیری را برای هر دوی شما

فرستادیم تا هر دو تاتون را نابود کنیم در همین هنگام

جکی فرار کرد . یکی از یاران حاکم وحشد که سورتش را پوشانده بود گفت

دنبالش نروید . اون فقط یک سگه .

آن ها نمی دانستند جکی نیرو هایی دارد . جکی سریع پرواز کرد و رفت بالای یک ساختمان

و از آن بالا از دهن  خود آتشی پرت کرد این آتش درست به کمر کسی که شمشیر بر گردن

آن کسی که جون حاکم رعد و برق و یارانش را نجات داده بود خورد

و شمشیر  از دست آن نامرد افتاد . آن کسی که جون سابزیرو و یارانش را نجات داد سریع آمد جلوی سابزیر آمد و و بمبی پرت کرد ناگهان آن ها تو ساختمانی ظاهر شدن

سابزیرو گفت چرا ما را به این جا آوردی راستی اسمت چیست

آن مرد گفت اسم من جانی است

و کلا بمب های من من را این جا ظاهر می کنن جکی گفت. به من چه حالا سریع ما را به خانه یمان بر گردان

جانی گفت اون حرف می زنه . جک گفت بله راستی چه اتفاقی افتاد .

جانی گفت من وقتی آن سیگنال را دیدم  زود تر از شما به آن جا رفتم و بقییش را خودتون بهتر می دانید

جانی گفت راستی این ساختمام من هست می تونید در آن زندیگی کنید

و هر دو گروه را با هم ترکیب کنیم .

حاکم رعد و برق گفت ما خانه داریم .

جانی گفت من می تونم آن خانه را از شما با قیمت دو برابر بخرم 

سابزیرو موافقت کرد و گفت مشکلی نیست 

جانی گفت خیلخب شما را با سرهنگ

سیجی و سرهنگ رآیدر آشنا می کنم .

سرهنگ ها آن ها را به اتاقشان راهنمایی کنید

ادامه دارد.........

بتمن قسمت آخر

رابین با بتمن دوست شده بود آن ها تلاش می کردن کسی که  

به همه چیز تبدیل می شه را پیدا کنن و او را بکشن تا این که روزی بتمن روی ساختمانی نشسته بود

عکسی زیبابتمن یک دفعه مردی را ید او همان قاتل بود که به

همه چیز تبدیل می شه رابین به بتمن گهن اوناهاش باید بکشیمش

بعد رابین و بتمن بهش حمله کردن و از ساختمان پایین پریدن

این تصویر batman و robin استبتمن به طور قافل گیر کنان به آن قاتل حمله کرد

اما دزد سریع سوار بر ماشینش شد و در رفت

ماشینی توپ بعد وارد ساختمانی شد بتمن و رابین هم از پنجره وارد ساختمان شد . و پرید روی دیوار و نگهبانی را کشت

اکشن و جنگی

بتمن و رابین نمی دانستند که مرکز تلفن کجاست تا به پلیس بگن ساختمان

دزدان گجاست  آخر آن ها تلفن نداشتن. برای همین از دستگاه رباتیک خود استفاده کردن و با دست گاه کنتنل خفاش رباتیک را از زیر در رد کردن تا ببینن پشت در تلفنی است یا نه

خفاش رباتیک

بتمن موبایلی در جیب خود پیدا کرد و به پلیس زنگ زد

خلاصه (((( پلیس ها ساختمان را به بتمن هدیه دادن و مردی که به همه چیز تبدیل می شه را کشتن

 

ماجراهای مکس :قسمت4-5

قسمت چهار:قایق سواری

مکس تا می خواست از روی آن رد شود پل شکست و مکس افتاد ته دره.و فریاد زد:وایییییییییییییییی و به بدنش فرمان داد تا قایقی روی دریای ته دره بکشد.مکس روی آن قایق افتاد و دو پارو کشید و شروع به پارو زدن کرد.نیرو های هیولا  قایق خود را ساختند و با آن به دنبال مکس افتادند.آن ها مرتب به سمت قایق مکس بمب پرت می کردند.قایق ها وارد آب های خروشان شدند.

قسمت5 :آب های کشنده

آنجا وضعیت به سختی می گذشت.آنها زورآزمایی در دریا پرداختند.دریانوردان پارو می زنند.مکس به بدنش فرمان داد تا موانعی بر سر راه آنان بکشد.آگر توانستی حدس بزنید چه چیز هایی؟آن چند سنگ بالای سر آنها کشید و آنها منحدم شدند.

ادامه دارد...


شرک قسمت آخر

روزی شرک و خره خیلی خسنه بودن . خره به شرک گفت می شه یک پیتزا بدون سس بدون قارچ بدون

دارچین و بدون آناناس سفارش بدی.

شرک گفت باشه رفتم . شرک زنگ می زند به یک پیتزا فروشی که رفت و برگشتش مجانی است

و فقط پول غذا را می دن . شرک گفت سلام  می شه دو تا پیتزا با سس و دارچین و آناناس و همین

طور با قارچ سفارش دهید ................. ایول پس به خیابان شلیک طبیعی  و کوچه ی 43 بفرستید

بعد از چند دقیقه غذا آمد خره گفت وای شرک این برعکس حرف های منه . شرک گفت آره

- خیلی نامردی

-شب بخیر و معضرت هه هه هه

بعد فردا صبح شرک بیدار شد .

گربه گفت شرک خره نیست ولی یک نامه گذاشته.

شرک گفت نوشته من بخاطر کار تو از خانه بیرون رفتم و دیگه بر نمی گردم. توی جنگل دنبالم نگردید چون

آن جا نیستم. شرک گفت اوی پس حتما همون جاست

بتمن5

رابین گفت خیلخب ول گکس یا ویلگکس بظار کارم را تموم کنم.

ویلگکس گفت نمی دونم چرا آدم ها بدون هقوق و چیزی می خوان سوپر بازی در بیارن.

ناگهان ویلگکس قولی شد و مرد آتیشی تبدیل به انسانی به ظاهر هیولای دم دار شد.

-بعد گفت وقتش شده کتکنشونش

-حالا این جا رو ببین

بعد با صورعتی برابر با جت کتکی به ویلگکس زد

و بعد ویلگکس را کشت. بعد سوسمار به ظاهر هیولای دم دار به ظاهر اسان گفت اسم من سوسمار است

و اون یکی چهار دست است .

و اون یکی هم مرد نامری که هنوز شما ندیدیدش.

و اون یکی هم ملخ فضایی

و اون یکی هم مرد آنیشی

بعدا بقیشون هم بهتون می گم راستی از شما که کمکم کردین ممنونم.

بتمن گفت چاکریم

حاکم رعدوبرق5

آن ها به سور عت از دشمنان فرار می کردن که  سربازان دشمن با تیر کمان به آنها شلیک کردن

سابزیرو از ارتشش کمی عقب ماند نا گهان تیرکمانی به کمر سابزیرو خورد . سابزیرو وقتی

تیرکمان بهش خورد تبدیل به آب شد

و تیر کمان ازش رد شد بعد آب به سابزیرو تبدیل شد سابزیرو به سورعت فرار کرد فاصله ی او با یارانش

خیلی شده بود ولی یارانش اصلا متوجه نشودن

که سابزیرو پشت آ ها است . فاصله ی سابزیرو هی از یارانش دورتر می شد سابزیرو داد زد وایسید وایسید اما آن ها صدایش را نشنیدن

سابزیرو هی به ارتش دشمن نزدیک تر می شد تا این که پاش به سیمی خورد و

افتاد ارتش دشمن به او رسیدن و دور آن جمع شدن

در همان هنگام  سنیا بلیکس گفت سابزیرو کجاست باید برگردیم

یاران سابزیرو با سرعت به طرفش می دویدن آن ها به سابزیرو رسیدند اما دیر شده بود

یکی از ارتشان دشمن گفت تسلیم شید .

وگرنه سابزیرو را می کشیم

ناگهان کسی که شمشیر بر گردن سابزیرو گزاشته بود گفت یک صدایی می یاد 

ناگهان خنجری به دست کسی که شمشیر بر گردن سابزیرو گذاشته بود خورد و 

شمشیر از دستش افتاد ناگهان کسی

پرید وست مرکه و گفت ما گروه اژدهای ایکس  هستیم ما دخلشونو می آریم سابزیرو فقط از

این جا برو . سابزیرو گفت ما مگر شما چند نفر هستید که .............

ناگهان چند نفر وارد مرکه شدن

و به گروه حاکم وحشد حمله کردن . سابزیرو هم با یارانش فرار کرد 

سابزیرو و یارانش به پایگاه خود رسیدن

سابزیرو گفت هر چی تو این عنترنت می گردم پیداش نمی کنم

جک می گوید انسرنت نه عنتر........................

سابزیرو گفت ایول اژدهای ایکس که گروهی است که از دولت پول می گیرد و مردم را نجات می دهد

و حقوقی که از دلت می گیرن دو برابر ماست

ادامه دارد.............. 


انتخاب

به دلیل سنگینی داستان ها و وب باید یکی از این داستان ها را انتخاب کنید تا من برایتان بنویسم

1-ماجراهای مکس

2-افسانه ی یوگی

3-افسانه ی قلعه

4-گاداوارد

متشکرم

ماجراهای جولیت5

ماجراهای جولیت- این قسمت راتاپولیس ها

ماجرا از اونجا شروع شد که جولیت به همرا ناخدا به قطب رفتند. زمانی که رسیدند کارشون رو شروع

کردند ولی تا چند روز چیزی نیافتند ولی مدتی بعد غاری باریک را کشف کردند و جولیت و ناخدا به داخل

غار رفتند. مدتی بعد به یک دایره نورانی رسیدند که ناخدا از آن رد شد و جولیت که خواست او را از رفتن به

داخل اون دایره عجیب منع کند با او داخل رفتند.

جولیت: این جارو ناخدا این دیگه چه سرزمینیه. فکر کنم که کا اولین انسانهایی هستیم که به این جا

آمدیم اینجا همش برفه

ناخدا : اره تا چشم کار میکنه برفه.

بوم بوم بوم..

جولیت: این دیگه چه صدایی فکر کنم صدای پا بود بیا بریم پشت یکی از این تپه های برفی زود باش دیگه.

{ مدتی بعد که اون موجود را دیدند } جولیت: ناخدا وای خدای من این اییی این موجوود دیگه چیه که سه تا

پا داره یه دونه چشم و چهار تا دست و بدنی سبز رنگ.  هی ناخدا کجایی کجا رفتی نرو پیشه اون !!.

ناخدا که به سوی حیولا میرفت : هی خرچنگ سبز ! من ناخدا هادوکم شما چی هستی.

ناگهان حیولا پرید و ناخدا را گرفت و جولیت شجاع برای نجات ناخدا از پناهگاه بیرون آمد و حیولا او را هم

گرفت. حیولا به مدت حدود نیم ساعت را رفت و به جایی رسید که هزاران نفر مثل اون حیولا اون جا بودن و

در زیر یک مقر کاملا عجیب قرار داشتند. حیولا جلو و جلو تر رفت و بالاخره جولیت و ناخدا را در حالا که از

تعجب داشتند قش میکردند بر زمین گذاشت. روبرویشان یکی از همان حیولا ها ولی به رنگ قرمز نه سبز

قرار داشت.حیولا قرمز از روی تخت پادشاهی خود بلند شد و گفت: سلام غریبه ها من رییس راتاپولیس ها

هستم!...

سوزاکی و برادرش 7

آن ها به سرزمین برفی رسیدند و از ارتش دزدان دریایی کمک گرفتند و با سربازان آن ها به راه خود ادامه دادند چند نفر هم در کشتی ماندند و با کشتی آن سرزمین را ترک کردند

ناگهان عقاب هایی را دیدند آن عقاب ها حرف می زدند و اهلی بودند آن ها از آن عقاب ها کمک گرفتند و سوار

بر عقاب ها شدند .

و به جنگلی رفتند اسم آن جنگل نارنیا بود آن عقاب ها گفتند نارنیا کشور ماست می تو نید از................

ادامه دارد

اخبار پیچک

اخبار سایت

ابزار رتبه بندی سایت و وبلاگ ...

محدودیت بلاگفا برای ابزارها و قالب های پیچک ...

انجمن پیچک راه اندازی شد ....

قالب ساز آنلاین پیچک (طرح 2) ....

امکانات پیچک

فال حافظ چت انجمن داستان کوتاه انتخاب موضوع قالب پیچک ساخت کد موزیک بازی آنلاین استخاره آنلاین فال روزانه تعبیر خواب